عاشقانه های خسرو شکیبایی

پنج سال گذشت ...
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 

 

دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گُمت کردم

 

دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گُمت کردم

 

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی


تو روزهایی که خیلی ها شیفته هنر بازیگریش بودند ،من شیفته شعر خوانی

 

و اون صدای تکرارناشدنیش بودم که به قول بهرام رادان لالایی همه شبهای

دلتنگی ما بود  

 

و پرواز آخرینش که قلبم رو هزار پاره کرد !

                                                                خسرو جان روحت شاد ...

 

 

 

 


 
 
هی ساده، ساده!
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢
 

 

در ارتباط مخفی خود با خواب گریه‌ها
حرفهای عجیبی شنیده‌ام.


هی ساده، ساده! 
از پس آستینِ گریه گمان می‌کنند:
آسمانِ فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی ست.
حالا تو هم بلند شو،‌ بگو "ها" وُ برو!


اصلا چکارشان داری؟
اینان که مونس همین دو سه روزِ گُلند و گلبرگند
و این درخت هم که از خودشان است
یک هفته‌ای می‌آیند همین حدود ما و 
هی هوای خوش و 
بعد هم می‌روند جائی دور آن دورها ...


چقدر قشنگند!
می‌شنوی ری‌را؟
به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند،‌ می‌میرند.
حالا بیا برویم از رگبار واژه‌ها ویران شویم
عیبی ندارد یکی بودن دیوارِ باغ و صدای همسایه،

باران که باز بیاید
می‌ماند آسمان و خواب و خاطره‌ای ...
یا حرفی میان گفت و لطفِ آدمی با سکوت

                                                              ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 

 

 آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌ بو بود

 


من خودم دیدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت

 

 


چه شوقی شبستانِ رویا را گرفته بود

 
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار

 
هر دو پَرپَر زدند، رفتند

 
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند ...

                                       

 

                                                                       (ازآلبوم نشانی ها-علی صالحی)            


 
 
یکسال دیگر هم گذشت
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

                          در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی

خسرو جان

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش


نه این صداقت حرفی

 که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


نه هیچ چیز

مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند


و فکر می کنم


که این ترنم موزون حزن تا به ابد


شنیده خواهد شد ...

                           ( از آلبوم سهراب-سهراب سپهری)

 

     در دومین سالروز پرواز ابدیش با کلیپ زیبایی از دکلمه هایش

 یاد همیشه سبزش  را گرامی می داریم .


 
 
یک بهار دیگر هم بی گل رویت گذشت خسرو جان ...
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
 

وقتی درخت در راستای معنی و میلاد

بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد

  

                                  (از آلبوم مهربانی-محمدرضا عبدالملکیان)

 


 
 
به بهانه 43 امین سالگرد درگذشت فروغ
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
 

 

و این منم

زنی تنها در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

                                          (از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

 

حالا دیدار ما به نمی‌دانمان کجای فراموشی
دیدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باد آباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی‌خواهم آزردگان ساده بی‌شام و بی‌چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود
پس بی‌جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه نامه‌ها و رؤیاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند
دیدار ما به همان ساعت معلومِ دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
حالا می‌دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه عصمت
خواهی رساند , یادت نرود گُلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنهاجان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه 
به ایوان خانه می آیند

خداحافظ

                       ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی )


 
 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ،خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
صبور،
سنگین،
سرگردان
فرمان ایست داد 
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست
او هیچوقت زنده نبوده است در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه  باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

                                       (از آلبوم پری خوانی -فروغ فرخزاد)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
 

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ

 که با من از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

و به مادرم که در آیینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

 و به زمین که شهوت تکرار من

درون ملتهبش را

ار تخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام

از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر ازعشق می شود

و من در آستانه

به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد  

                                       (از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)

 


 
 
یادی از کیمیا ...
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
 

 

پایان بندی فیلم کیمیا رو خیلی دوست دارم .

 نامه ای که رضا (خسروشکیبایی) به شکوه (بیتافرهی)زنی

که کیمیا رو بزرگ کرده می نویسه ... با همون صدای آشنا و

مهربون ...

 

عمریست در سایه سنگی دیوار

صبوری کردم

و معنای یافتن را

در طعم ازدست دادن دریافتم

شکوه تو کیمیا را در میان آتش و خون

به آغوش مادرانه ات فشردی

پس به حرمت نام عزیز مادر

سلام

حالا دیگر چه فرقی دارد

چه کیمیا در مشهد

چه کیمیا در جنوب

خواهرم ای تو بهترین مادر

پاره تنم را به خدا

و به مهربانی مادرانه ات می سپارم

سهم ما هم فقط یک یادت بخیر ساده

به امید روزی که تبسم عشق را

در سیمای مادرانه کیمیا ببینیم

وداعی در بین نیست

که این آغاز سلام است

 

رضا رضایی منش

 

 

 

http://www.negarinesabz.ir/


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

 

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه

خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده بی نصیب من

هوای تازه می خواهند

ترانه روشن , تبسم بی سبب

و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی

یادت هست

گفتی نشانی میهن من همین گندم سبز

همین گهواره بنفش

همین بوسه مایل به طعم ترانه است

ها ری را !

من به خانه برمی گردم

هنوز هم یک دیدار ساده می تواند

سر آغاز پرسه ای غریب

 در کوچه باغ باران باشد

                                    (از آلبوم نشانی ها-علی صالحی)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
 

 

روزهایی که دیو سیاه جنگ ، آسمان پاک کودکیمان را پر از

کابوس بمب و موشک و آژیروضعیت قرمز کرده بود مردانی

 از شهر ما پر کشیدند که گویی از جنس زمین نبودند .

 شعر زیبای " نامه" از آلبوم مهربانی با نقل خاطره ای از

 شاعرخوب آن استاد محمدرضا عبدالملکیان پیشکش روح

 سبز همه آنهایی که اگرنبود از خود گذشتنهایشان،امروز ما

 هم نبودیم . 

 

"حدود ده سال پیش باشکیبایی برای خواندن مجموعه شعر

 مهربانی همکاری داشتم وشکیبایی به مدت سه ماه بی وقفه

 برای خواندن این مجموعه زحمت کشید و زمانی که برای ضبط

به استودیو رفتیم تمام اشعاررا از حفظ بود،هنگام ضبط به شعر

«نامه» که رسیدیم شکیبایی چنان متاثراز این شعر بود که سه

بار بغض کرد و گفت درجلسه‌ای دیگر این شعر را ضبط کنیم.

و این برخورد او باشعر هیچ گاه از ذهنم پاک نمی‌شود."

 

مادر سلام

خانه ات آبادان

گفتم که خانه ات

در نامه تو خواندم و دانستم

بیداد زخم ظالم موشک

سقف گلین خانه ما را به خاک ریخت

مادر غمت مباد که پاهای ما به پاست

دست تو دست من دست هزار من

می سازد و دوباره می آغازد

هر آن چه را که تیر فتنه می اندازد  

گفتی آن شب که موشک آمد و ویران کرد

مریم به خواب بود

فردا فقط عروسک خونینش بر جای مانده بودم

یک هفته بعد نیز یک پیرمرد

دست به خون نشسته مریم را

از قلب سبز باغچه سرخ خانه اش

در لابلای گریه گلها جست

مظلوم کوچکم اینگونه در شقاوت

 ظلمی بزرگ سوخت

مادر غمت مباد که تاریخ جنگ ما

با خون پاک و روشن مریم

نوشته خواهد شد

با دل نگاه کن

تاریخ پر تلئلو مظلومان

سرشار از شکفتن مریم هاست

این نامه را از جبهه جنوب

 از سرزمین  زخمی خوزستان

با خون پاک و روشن مریم

با خون پر تلاطم کارون

با خون کرخه

می نویسم و می گویم

مادر غمت مباد

اینجا حضور روشن ایثار

جاری تر از تلاطم کارون است

 مادر، اینجا ستاره ها همه روشن

اینجا ستاره ها همه نزدیک

در یک شب حماسه و حمله

بر بام خاکریز

گرمای یک ستاره قرمز را

من با دو دست خویش چشیده ام

مادر اینجا حضور ناب خدا جاری است

اینجا همیشه فرصت بیداری است

دیروز در هرم آفتاب و آتش جبهه

یک زن به سن و سال تو را دیدم

گفتم: سلام مادر

چرخی زد و به شوق نگاهم کرد

در التهاب گونه او

قد کشیده اشک

گفتا شهید شد

با کرخ نور

تا دل دریا رفت

مثل صدای اوست صدایت

او پاره ای ز پیکر من بود

نه من پاره ای ز پیکر او بودم

 مادر این نامه یک اشارت کوتاه

 از سرزمین نور و نخل و پرنده است

از سرزمین زخمی خوزستان

از سرزمین راز شهادت

از سرزمین فرصت پرواز

اینجا فرصت برای نامه نوشتن زیاد نیست

مادر چشم تفنگ منتظر پنجه من است

چشم انتظار باش

خداحافظ

 

 

http://www.negarinesabz.ir/ 


 
 
و هوشهر رمضان ...
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه

مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه

جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد

سر گلدسته سرو

من نمازم را پی "تکبیرةالاحرام" علف می خوانم

پی " قدقامت " موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم

می رود باغ به باغ

می رود شهر به شهر

"حجر السود" من روشنی باغچه است

                                  (از آلبوم صدای پای آب-سهراب سپهری) 

 


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

بوی هجرت می آید !

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم !

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!

باید امشب بروم باید چمدانی را  که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد

بردارم و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

و به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد

سهراب 

                 (از آلبوم صدای پای آب-سهراب سپهری )


 
 
السلام علیک یا اباصالح المهدی
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
 

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانیست

و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر

 سلام سپیدار

پرم از شکیب و شکوه درختان

و در من تپش های قلب علف ریشه دارد

دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست

صدای نفس های سبزینه را می شناسم

و نجوای شبنم

 مرا می برد تا افق های باز بشارت

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

گره خورده ام من به آن راز روشن

 که می آید از سمت سبز عدالت

                                 (از آلبوم مهربانی-محمدرضا عبدالملکیان)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 

آن روز غروب

من ار نور خالص آسمان بودم

هی آوازت داده بودم بیا

یک دم انگار برگشتی

نگاهم کردی

حسی غریب در باد نابلد پرپر می زد

جز من کسی ترا ندیده بود

تو بوی آهوی خفته در پناه صخره خسته می دادی

تو در پس جامه های عزاداران آینه پنهان بودی

تو بوی پروانه در سایه سار یاس می دادی

یادت هست

زیر طاقی بازار مسگران

کبوتر بچه بی نشانی هی پرپر می زد

ما راهمان را گم کرده بودیم ری را !

یادت هست

من با چشمان تو

اندوه آزادی هزار پرنده بی راه را

گریسته بودم و تو نمی دانستی !

                                    (از آلبوم نشانی ها -علی صالحی)

 


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست

که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریاپریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد ... دور

                                   ( از آلبوم حجم سبز-سهراب سپهری)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
 

و دیگر جوان نمی شوم

نه به وعده عشق و

نه به وعده چشمان تو

و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی !

و مگر فراموش می شود

آن بهاری که آمده بود

با رقص شکوفه هایش

و وعده همان بهار

که در کرامت درختان تابستانیش

هیچ سبد و سفره ای

بی نصیب نخواهد ماند

از سرشاری میوه های مهربانیش

                                  (از آلبوم مهربانی-محمدرضا عبدالملکیان)


 
 
یکسال گذشت ...
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

خسروجان

            دعا کردیم که بمانی

              بیایی کنار پنجره

               باران ببارد و باز

 شعر مسافر خاموش خود را بشنوی

              اما دریغ که رفتن

      راز غریب همین زندگی است !

     رفتی پیش از آنکه باران ببارد ...

 

در اولین سالروز پرواز آخرینت آلبوم خاطراتمان را

 باهم مرور می کنیم .

 روحت شاد                         


 
 
سلامی دوباره به آفتاب
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
 

 

سردر خونه ابدیش نوشته :

                                                 سلام

                              خسرو شکیبایی

                             زاده خاک پاک تهرون

                       مخلص تمام عاشقای ایرون

                       متولد هفتم فروردین1323

 

 به سلامش جواب می دم .راستی دلنشین ترین سلام رو نداشت ؟ من که میگم داشت .

 

دیروز برای بار دوم مهمون سرای هنرمندان بودم .

سال قبل اواسط مرداد بود که همون جا ایستاده بودم . غیر از عزیزمون خسروی نازنین،زنده یاد اسماعیل داورفر و شایدیکی دو هنرمند دیگه کسی تو قطعه جدید نبود. افسوس که دیروز قطعه رو پردیدم از گلهای پرپر شده باغ هنر ! 

دیروز مهری مهرنیا رو دیدم . پروین سلیمانی رو هرچی چشم گردوندم ندیدم ولی حتماً بود ، فرخ لقا هوشمند هم بود که همین دیروز به جمع دوستاش ملحق شد و اونطرف تر جوان معصومی به خواب ابدی فرو رفته بود که به این زودی ها از یاد من و تو نمی ره :

پیمان ابدی ! که انگار برگشته بود فقط برای رفتن ! 

 

                              برمن ببخشایید

                     اگر چه خیلی دیر، خیلی دور

            ولی احساس می کنم، رسیده ام ،شاید

                           به شما، به ما ... به او

                                                                 خسرو شکیبایی

                                                                      28تیر 1387

از خسرو تا سلامی دوباره خداحافظی می کنم

و با افسوسی که پایان ناپذیر است .راستی خسرو جان ببخشید

که سالگردت غایبم !  

                                                                                                                             

 


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

 چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

                                           (ازآلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)

  


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

ری را جان

میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد

 که از این دامنه تا آن دامنه که تویی

هیچ پلی از خواب

پروانه نمی بینم

آسمان آبی

وشهر , تمام شهر

تا خواب نزدیک به صبح نماز... خلوت

                                     (از آلبوم نشانی ها-علی صالحی)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 

اشتباه از ما بود

 اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلاً یعنی ما

کاش می دانستیم هیج پروانه ای

 پریروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزین شعر فروغ

 و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است !   

                                          ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

آسمان ، آبی تر
آب، آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض

رخت می‌شوید رعنا
برگ‌ها می‌ریزد
مادرم صبحی می‌گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ،گاز باید زد با پوست 
زن همسایه در پنجره‌اش ، تور می‌بافد ،می خواند
من « ودا » می‌خوانم ، گاهی نیز
طرح می‌ریزم سنگی ، مرغی ، ابری

آفتابی یکدست
سارها آمده‌اند 
تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند

من اناری را ، می‌کنم دانه ، به دل می‌گویم :
خوب بود این مردم ، دانه‌های دلشان پیدا بود

 
می‌پرد در چشمم آب انار : اشک می‌ریزم
مادرم می‌خندد 
رعنا هم

                                 (از آلبوم صدای پای آب -سهراب سپهری)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
 

              

               پدر کجاست که باران دوباره برگردد !

                   به پوپک و پوریا شکیبایی

                 در اولین" روز پدر" بی حضور سبز پدر 

         چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من 

        بود و رودحنجره اش را به کوچه ها می برد و از تولد شبنم

        مرا خبر می کرد .کسی که مثل پدر همنشین مزرعه بود

        ستاره می پاشید سپیده برمی داشت و چشمهای نجیبش

        پر از طراوت بود .

                     (از آلبوم مهربانی-محمدرضا عبدالملکیان)

        در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی

 

     وقتی که دستان نجیب تو موهای کودکانه ام را نوازش میکرد

     شادمانی پرنده ای خوشبخت بودکه برشانه های من آشیانه

     داشت .امروز دستهای مهربان تو از دستان عاشق من جدا

     مانده است .اما من با روزهای خوش کودکیهایم با روزهایی

     که در کنار تو سپری شدخداحافظی نمیکنم وهمچون تمامی

     روزهای قدیم به قاب خوش خاطراتم خیره میمانم تا آن روز

     که دیدارهایمان تازه شود ...

                                        به امید دیدار     دخترت پوپک

              

     پدر من شخصیت استثنایی و خارق العاده‌ای دارد.

    می‌شود عاشقش شد. می‌شود محکم بغلش کرد وحس کرد

     که یک آدم خوب را بغل کرده ای. موج‌های مثبتی که برایت

     می‌فرستد کافیست تا حالت خوب شود.

          پوریا

                     


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت

باران می بارد  

و ما تا فرصتی

تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهران بارانند

                                    (از آلبوم نامه ها- علی صالحی)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
 

صدای آب می آید

مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟

لباس لحظه ها پاک است

چه می خواهیم

بخار فصل , گرد واژه های ماست

دهان, گلخانه فکر است

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند

ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند

                                  ( از آلبوم حجم سبز-سهراب سپهری)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می توانی

صدا کن مرا از صدف های سر شار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست ؟

بگو با کدامین نفس می توان با کبوتر سفر کرد؟

بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد ؟

                                 (از آلبوم مهربانی -محمدرضا عبدالملکیان)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
 


 

چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی 
چقدر هم تنها! 
خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
دچار یعنی عاشق
 و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی! 
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست 
نه، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله‌ای هست
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که 
غرق ابهامند

           (از آلبوم سهراب-سهراب سپهری)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

برپوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسار

پرنده مردنی است

                                   (از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

همین جا نزدیک به همین میل همیشه رفتن

انگار که بادبادکی از یاد رفته بر خار خوش باور

چشم به راه کودکان دبستانی دور،هی بی قراری غروب را

 تحمل می کند اما کمی دورتر از باد نابلد عده ای آشنا

مشغول چراغانی کوچه تا انتهای آینه اند

انگار شب دیدار باران و بوسه نزدیک است

تو ای زلال تر از باران , نازک تر از نسیم ,

دل بیقرار من ری را

رو به آن نیمکت رنگ و رو رفته , بال بوته بابونه

همان کنار ایستگاه پنجشنبه

همان جا نزدیک به همان میل همیشه رفتن

اگر می آمدی می دانستی

چرا همیشه رفتن بسوی حریم علاقه آسان

و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است

                                          

                                          (از آلبوم نشانی ها-علی صالحی)            

 


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

گریه نکن ری را

راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است

خدا را چه دیده ای ری را

شاید آنقدر بارانِ بنفشه بارید

 که قلیلی شاعر از پیِ گُلِ نی 

 آمدند، رفتند دنبالِ چراغ و آینه

شمعدانی

عسل

حلقه نقره

و  قرآن کریم

حیرت آور است ری را

حالا هر که از روبرو بیاید

بی تعارف صدایش می کنیم بفرما

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد

                             ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی )

 


 
 
شاید این جمعه بیاید , شاید !
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
 

 

با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو می توان گشود .

                                 (از آلبوم مهربانی -محمدرضا عبدالملکیان)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

بزرگ بود و از اهالی امروز
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
                                  ( از آلبوم صدای پای آب-سهراب سپهری)



 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

ستاره های عزیز 
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
 پناه آورد ؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند

                           ( از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
 

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

                           (از آلبوم صدای پای آب-سهراب سپهری)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

بیا برویم روبروی باد شمال , آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی

خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراه ی دریا نیست .

 دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام .

 بیا برویم . آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است همیشه

سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست . می توانیم بدون

تکلم خاطره ای حتی ،کامل شویم. می توانیم دمی در برابر

جهان ، به یک واژه ساده قناعت کنیم. من حدس می زنم از آواز

آن همه سال و ماه هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد

آورم . من خودم هستم . بی خود این آیینه را روبروی خاطره

 مگیر . هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است .

تنها شبی هفت ساله خوابیدم

 و بامدادان هزار ساله برخاستم.

                                      ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی )


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

با تو ایمنم

و با تو سرشارم از هرچه زیبایی است

پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد

و ملال تنهایی از چشمهایم

                       (از آلبوم مهربانی-محمدرضا عبدالملکیان) 


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
 

 سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

 دستهایت را دوست می دارم .

                           ( از آلبوم پری خوانی-فروغ فرخزاد)


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
 

 

 خسروجان   ۶۵امین بهار زندگی جاودانه ات مبارک .

جای تو در زنگی خالی است اما یادت همیشه سبز

 و ماندگار .

                        روحت شاد


 
 
 
نویسنده : سهیلا راد - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧
 

 

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف

 در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است .

                                 (از آلبوم سهراب- سهراب سپهری) 

       

خسرو جان

روزهای صاف و بارانی نوجوانی و جوانی ام لبریز صدای مهربان

 و پرنوازش تو بود .پرواز آخرینت قلبم را هزار پاره کرد .  

                                                                        روحت شاد

 

غریب آمدی و آشنا رفتی

اما من که خوب می شناسمت ری را

من بارها ...  تو را بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم

                             تو را در خانه

                              در خواب آب

                               در خیابان

                 در انعکاس رخسار دختران ماه      

                     در صف خاموش مردمان   

          اتوبوس  ایستگاه و سایه سار مه آلود آسمان 

   

                                 (از آلبوم نشانی ها-علی صالحی)